too_16

دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک چراغ زندگی منی 

با من بمان تو آن تک واژه زندگی من هستی

دوستت دارم ای تنها عشق من تو  تک خوشی زندگی منی

با من بمان تو آن تک عشق زندگی من هستی

دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک کلید خوشبختی منی

با من بمان تو آن تک یاردوران تنهایی من هستی

دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک ستاره ی زندگی من

با من بمان تو آن  تک نیاز زندگی من هستی

دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک امید زندگی منی

با من بمان تو آن تک آوای زندگی من هستی

دوستت دارم ای تنها عشق من  تو تک دوست شبهای منی

با من بمان تو  تک معنی دهنده ’ زندگی من هستی

 

TOO_15

 

شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز این سان

در عشق بی زوال تو می گریم

 

پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره دیگر نیست

 

شب ها چو در کناره نخلستان

کارون ز رنج خود به خروش آید

فریادهای حسرت من گوئی

از موج های خسته به گوش آید

 

شب لحظه ای به ساحل او بنشین

تا رنج آشکار مرا بینی

شب لحظه ای به سایه خود بنگر

تا روح بی قرار مرا بینی

 

من با لبان سرد نسیم صبح

سر می کنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام که درخشانم

هر شب در آسمان سرای تو

 

غم نیست گر کشیده حصاری سخت

بین من و تو پیکر صحراها

من آن کبوترم که به تنهایی

پر می کشم به پهنه دریاها

 

شادم که همچو شاخه خشکی باز

در شعله های قهر تو می سوزم

گویی هنوز آن تن تبدارم

کز آفتاب شهر تو می سوزم

 

در دل چگونه یاد تو می میرد

یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیزیست

کاو را هزار جلوه رنگین است

 

بگذار زاهدان سیه دامن

رسوا ز کوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بیالایند

اینان که آفریده شیطانند

 

اما من آن شکوفه اندوهم

کز شاخه های یاد تو می رویم

شب ها ترا بگوشه تنهایی

در یاد آشنای تو می جویم

 

TOO_14

به امید نگاھت ایستادن
به روی شانه ھایت سر نھادن
خوشتر از این آرزویی است
لبان کوچکت را بوسه دادن 

               

برای چشم خاموشت بمیرم
کنار چشمه نوشت بمیرم
نمی خواھم در آغوشت بگیرم
که می خواھم در آغوشت بمیرم 

                    

شکفتی ھمچو گل در بازوانم
درخشیدی چو می در جام جانم
به بال نغمه آن چشم وحشی
کشاندی تا بھشت جاودانم 

                   

ھمه ذرات جان پیوسته با دوست
ھمه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدابا این منم یا اوست اینجا ؟ 

                  

TOO_12

تویی تویی به خدا ، این که از دریچه ماه

نگاه می کند از مهر و با منش سخن است

تویی که روی تو مانند نو گلی شاداب

میان چشمه مهتاب بوسه گاه من است

تویی تویی به خدا ، این که در دل شب

مرا به بال محبت به ماه می خوانی

تویی تویی که مرا سوی عالم ملکوت

گهی به نام و گهی با نگاه می خوانی

تویی تویی به خدا ، این دگر خیال تو نیست

خیال نیست به این روشنی و زیبایی

تویی که آمده ای کنار بستر من

برای اینکه نمیرم زدرد تنهایی

تویی تویی به خدا ، این حرارت لب توست

به روی گونه سوزان و دیده تر من

گهی به سینه پر اضطراب من سر تو

گهی به سینه پر التهاب تو سر من

تویی تویی به خدا ، دلنشین چو رویایی

تویی تویی به خدا ، دلربا چو مهتابی

تویی تویی که ز امواج چشمه مهتاب

به آتش دلم از لطف می زنی آبی

تویی تویی به خدا ، عشق و آرزوی منی

به سینه تا نفسی هست بی قرار توام

تویی تویی به خدا ،جان و عمر و هستی من

بیا که جان به لب اینجا در انتظار توام

منم منم به خدا ، این منم که در همه حال

چو طفل گم شده مادر به جستجوی توام

منم که سوخته بال و پرم در آتش عشق

در آن نفس که بمیرم در آرزوی توام

منم منم به خدا ، این که در لباس نسیم

برای بردن تو باز می کند آغوش

من آن ستاره صبحم که دیدگان تو را

به خواب تا نسپارم نمی شوم خاموش

منم منم به خدا ، این که شب همه شب

به بام قصر تو پا می نهم به بیم و امید

اگر ز شوق بمیرم دلم چه جای غم است

در این میانه فقط روی دوست باید دید

منم منم به خدا ، سایه تو نیستم منم

نگاه کن ، ای گل ، که با تو همراهم

منم که گرد تو پر می زنم چو مرغ خیال

زدرد عشق تو تا ماه میرود آهم

منم منم به خدا ،این منم که سینه کوه

به تنگ آمده از اشک و آه و زاری من

ز کوه هر چه بپرسی جواب می گوید

گواه ناله شب های بیقراری من

من و توایم که در اشتیاق می سوزیم

منو توایم که در انتظار فرداییم

اگر سپیده فردا دمد ، دگر آن روز

من و تو نیست میان من و تو ، این ماییم

TOO_11

ھمه ذرات جان پیوسته با اوست

ھمه ذرات جان پیوسته با دوست
ھمه اندیشه ام اندیشه اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدابا این منم یا اوست اینجا ؟

TOO_10

درخشیدی چو می در جام جانم

شکفتی ھمچو گل در بازوانم
درخشیدی چو می در جام جانم
به بال نغمه آن چشم وحشی
کشاندی تا بھشت جاودانم

TOO_9

چشمان من به دیده او خیره مانده بود

رخشید یاد عشق کھن در نگاه ما

دور از نشاط ھستی و غوغای زندگی
دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود
آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست
آمد صفای خلوت اندوه را ربود
آمد به این امید که در گور سرد دل
شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای
او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق
من بودم و سکوت و غم و جاودانه ای
آمد مگر که باز در این ظلمت ملال
روشن کند به نور محبت چراغ من
باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر
زان بیشتر که مرگ بگیرد سراغ من
گفتم مگر صفای نخستین نگاه را
در دیدگان غمزده اش جستجو کنم
وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را
خاکستر از حرارت آغوش او کنم
چشمان من به دیده او خیره مانده بود
رخشید یاد عشق کھن در نگاه ما
آھی از آن صفای خدایی زبان دل
اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما
ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید
آویخت ھمچو طفل یتیمی به دامنم
آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
آھی کشید از سر حسرت که : این منم
باز آن لھیب شوق و ھمان شور و التھاب
باز آن سرود مھر و محبت ولی چه سود
ما ھر کدام رفته به دنبال سرنوشت
من دیگر آن نبوده ام و او دیگر او نبود

TOO_8

دل من دیر زمانی است که می پندارد

دوستی نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد

جان این ساقه نازک را

دانسته

بیازارد

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار

هر سخن هر رفتار

دانه هایی است که می افشانیم

برگ وباری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش مهر است

گر بدان گونه بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس

زندگی گرمی دل های به هم پیوستست

تا در آن دوست نباشد همه درها بستست

در ضمیرت اگر این گل ندمیدست هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیدست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جان دلها مان را

مالامال از یاری و غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند

شادی روی تو

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه

عطر افشان

گل باران باد

TOO_7

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
ز آن ھنگامه جان خویش را سوخت

ھمه خاکسترش را باد می برد

وجودش را جھان از یاد می برد

تو ھمچون آتشی ای عشق جانسوز

من آن دیوانه مرد آتش افروز

من آن دیوانه آتش پرستم

در این آتش خوشم تا زنده ھستم

بزن آتش به عود استخوانم

که بوی عشق برخیزد ز جانم

خوشم با این چنین دیوانگی ھا

که می خندم به آن فرزانگی

به غیر از مردن و از یاد رفتن

غباری گشتن و بر باد رفتن

در این عالم سرانجامی نداریم

چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم

لھیبی ھمچو آه تیره روزان

بساز ای عشق و جانم را بسوزان

بیا آتش بزن خاکسترم کن

مسم در بوته ھستی زرم کن